
سایت تخصصی سینمای مستند
http://rybondoc.com
سوئینی تاد آرایشگر شیطانی خیابان فلیت
هادی علی پناه

جرقهی شیطانی یک زن و آتش طغیانگر یک مرد
توضیح: تصمیم دارم از این به بعد هر روز یکی از سکانسهای جالبی را که در فیلمها دیدهام یا میبینم سوژهیی برای نوشتن قرار دهم تا در وحلهی اول شرایطی ایجاد شود برای تمرین نوشتنم و بهانهیی برای نوشتن و در درجهی با اهمیتتر دوم، جایی باشد برای حرف زدن در مورد لحظات زیبایی که در فیلمها میبینم. سعیام بر این است که از نقد ساختاری فیلم و بحث در مورد کلیت فیلم بگریزم و تنها جایی برای حرف زدن در مورد لحظاتی از فیلم داشته باشم داشته باشم.
یک مرد که درمانده و ناتوان نمیداند با نفرتی که درونش انباشته شده است چه کند؟ و یک زن که ساحرهی درونش همهی مردم اطرافش را مسئول زندگی نکبت بارش میداند؛ تمام چیزی است که در این سکانس شاهد آن هستیم. خانوم “لاوت” که در این داستان زنی شیطانی است و مظهر شرارت در بستر کلاسیک داستان، از مرد شکست خورده ولی خطرناک داستان، به نوعی پیچیده سوء استفاده میکند تا با یک تیر چند نشان زده باشد. اول از همه مرد رویایش را به موجودی که میپسندد تبدیل کند در وحلهی دوم با یک نقشهی شیطانی بتواند وضعیت مالی خودش را بهبود بخشد و در سومین و مهمترین قدم، انتقامش را از جامعه که متشکل از افراد آن است بگیرد. جامعهیی که افرادش در یک بازی موذیانه زیر ذرهبین میروند و مورد واکاوی کوتاهی قرار میگیرند و طبیعتاً در این بین سوژههای اصلی برای قربانی شدن شناسایی میشوند؛ که با توجه به درایت نویسنده با دیالوگهای طعنه آمیزی تک تک افراد اثر: از کشیش گرفته تا بازاریان و بالاخص وکلا که در جامعهیی کلی در هر زمان و مکانی بازیگران اصلی هستند معرفی میشوند.
تقدیم به او که مادرم نیست ولی مادرترش می خوانم
بغض جاده شکست
مسافری از راه رسید
نبض در تپید
واردم شد
تصویر قاب کوچکی روی تاقچه
ایستاده بود رو به رویم
شکسته تر و واضح تر
رنگی و ملموس
در آغوش کشیدمش
تصویر کوچک درون قاب را
گریه کرد
انتظارش سخت بود
خنده ی روی قاب پوسید
برباد رفت
هادی علی پناه
شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه منتشر شد

شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه، ویژه ی جشنواره ی بین المللی فیلم های کودکان و نوجوانان همدان؛ منتشر شد. در این شماره می خوانید:
تازه های تولید، کابوس های کودکی: نگاهی به آثار تیم برتون و چند فیلم کوتاه او، بادکنک قرمز جاودانه ی آلبرت لاموریس، این سو و آن سوی دوربین: کودکیِ فیلمساز، فیلمسازِ کودک. گفت و گو با سیروس حسن پور... یادی از مهرداد فخیمی فخر سینمای ایران و ...
توضیح: مطالب بولد شده را از من می خوانید
مصائب یک عشق سینما
آرامش در حضور دیگران
هادی علی پناه
اتفاق عجیبی ست. این که سینما شده است دلمشغولی من. چیزی که بیشتر دوستان و اطرافیانم خیلی به راحتی از کنارش رد میشوند و برایشان چیزی فراتر از یک ابزار برای وقت گذارنی نیست. حالا بیایید و تصور کنید من و افرادی مثل من را که در یک جمع دوستانه فیلم میبینند. فیلم که شروع میشود همه جلوی تلویزیون صف کشیدهاند و در همان دقایق اول اولین قربانی داده میشود. این تنها چیزی ست که قبل از غرق شدن در فیلم میفهمید و زمانی به هوش میآیید که فیلم تمام شده است و از آن جمع پرشور و هیجان زده یکی دو نفر باقی مانده باشند باید خوشحال باشم. حالا درک کنید آدمی مثل من را که از فیلمی که دیده است سرمست است و دوستانی که یا فیلم را ندیدهاند و یا بعد از دیدن فیلم خوابشان میآید. بارها اینگونه سرخورده شدهام. بارها و بارها شوق حرف زدن دربارهی فیلمهای محبوب زندگیم در من خیلی ساده و دردناک خاموش شده است. این بود که خودم را عادت دادم به تنهایی فیلم دیدن. تنهایی عشق بازی کردن با تک تک فیلمهای محبوب زندگیم. فیلمهایی که شاید برای خیلیها فقط یک فیلم خوب برای نقد نوشتن هستند و یا یک فیلم که ارزش دیدن هم ندارد.
خیره ایستاده بر بغض پنجره ها
گم شده افق
در نگاهی خشکیده بر دیوار
ترانه ای می خواند
گنگ و نامفهوم
برای عشق
با قلبی ناگذیر
ترک برداشت در بالین زمان
زمانی در گنگی تاریخ
زمانی زخم بر داشته
در غربت شاخه ها
شاخه های نهال یک عشق
که چه زود
زمستان جدایی
امانش نداد
دست بر روی پنجره
باز ردی بر شیشه
و باز نگاهی کدرتر
می خواند ترانه ای نامفهوم
برای چشمانی
که دیگر به یادشان ندارد
خورشید دوباره پنهان می شود
و دوباره
دود سیگارش
مسموم می چرخد
بر فضای دردناک ذهنش
ترانه ای می خواند نامفهوم
ترانه
مهلت شنیده شدن هم ندارد
بغض می گیرد
جاری می کند اشک هایش را روی شیشه
آسمان است
او سال هاست
که به جای چشمه ی چشمانش
گوری کنده است
و دفن می کند آرام آرام
جوانیش را
ترانه ای می خواند
نامفهوم
گنگ
زمزمه ای که جریان می یابد
بر چروک دیوارها
بر قلب شکسته ی آینه اش
بر اجساد گندیده ی درون گلدانش
بر مسافره خسته ی عقربه ی ساعتش
که تا ابدیتی ناپیدا
آواره ی جاده های زمان است
ترانه ای می خواند
نامفهوم
نوشته شده بر نامه ای
که حتی نتوانست راهی سفر شود
نامه ای که سال هاست
بر لجنزاری از گردی پیر
روی میز
طراوتش را خشکانده است
ترانه ای می خواند
نشسته بر کناره ی پنجره ای خسته
زیر باری که سنگینی می کند
بر روی شانه هایش
باری که افزون بر سال ها
سنگین تر می شود
ترانه ای می خواند؟
نه ترانه نیست
مرثیه ایست
گنگ
برای یک رویا
هادی علی پناه

همه جا فریاد کشیدم
خدا نیست!
و خدا
از قعر مغاکی داغ
زنی آفرید
آن سان
که به تماشایش
حتی کوه
رنگ پریده
می لرزد
و خدا گفت
عاشقش خواهی بود
و مردی خسته
در پرتگاه زیر آسمان
دگرباره وحشی
فرو مرد
خدا دستها را به هم مالید
شاد
خندید
ولادیمیر مایاکوفسکی
می توان خندید به تمام این دردها. به تمامی این سبزهایی که انگار کپک زده اند بر پیکره ی این دیو. می توان خندید به آن دخترک که روی آسفالت آرام خوابش برد. بین آن همه هیاهو که غریبه ای بیش نبودند برایش. اری می توان حتی به همان فریاد «بمان» خندید. می توان فقط لبی کج کرد و حتی خندیدن را تمرین کرد. می توان خندید اما نمی دانم چرا نمی شود خندید. نمی شود لبها را کج کرد و دندان های وحشی را از پس دیوار مخفیگاهشان بیرون کشید. انگار این طلسم ماست که حتی نمی توانیم به دردهایمان هم بخندیم. حال سرنوشت آن ضرب المثل چه می شود که می گفت « آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد». کسی نیست بگوید که آنان که خندیدن را از یاد برده اند چند درد دارند؟
بعضی وقت های ترانه هایی هستند که برایتان چیزی بیشتر از یک ترانه می شوند برای مدت های طولانی می شوند آشنای گوش هایتان. این ترانه ی شبنم فراه هم برای من چیز دیگری ست. ترجمه اش هر چند که راحت هم باشد باز شاید نتواند حتی یک دهم قدرت ترانه را منتقل بکند. برای جبران این نقص بزرگ هم که شده می تونید این ترانه را از این لینک دانلود کنید.

OKYANUS
اقیانوس
önümde ağır bir kapı
Ardında Okyanus var
Ben zaten Suda doğmuşum
Kapıyı açmam gerek
مقابلم دری سنگین
رو به اقیانوس باز می شود
من در آب زاده شده ام
باید در را باز کنم
İşte o an biri geliyor
Tutuyor kulağımdan
Gözü Anahtar deliğinde
Bak diyor sadece burdan
درست در همان لحظه کسی می آید
گوشم را می گیرد
چشم هایش به سوراخ کلید اشاره می کنند
فقط از اینجا نگاه کن می گوید
Bırak diyorum o küçücük resmi
Yetmez bize bu küçük esinti
Nerde törpülendin böyle
Olmaz diyor tutup Ayak bileğimi
رها کن می گویم آن تصویر کوچک را
کافی نیست برای ما ایو وزش کوچک
کجا اینگونه مغرور شده ای
از پاهایم گرفته است نمی شود می گوید
Şimdi önümde ağır bir kapı
Ardında okyanus var
Bir de bileğimden biri çekiyor
Benimse kapıyı açmam gerek
حالا در مقابلم دری ست سنگین
رو به اقیانوس باز می شود
یک نفر بازوانم را گرفته است
اما من باید آن در را باز کنم
Bak diyorum koca dünyaya
Burdan derhal çıkmak gerek
Bari çekme bileğimden
Benim her şeyi görüp öğrenmem gerek
می گویم به او نگاه کن به این دنیای بزرگ
از این دخمه باید بدون لحظه ای درنگ خارج شوم
برای لحظه ای بازویم را رها کن
من باید همه چیز را ببینم و بیاموزم دانستنی ها را
Bir ileri bir geri
Her adım bu kapının ardı demek
Sonunda boğulmak olsa da
benim o sularda yüzmem gerek
یک قدم به جلو یک قدم به عقب
ولی باز هم در هر قدم پشت این در هستی
اگر سرنوشتم غرق شدن هم باشد
من باید در آن آب ها شنا کنم
Anahtar deliğinden görünen
Bu küçücük manzara
Sana yetiyorsa yetsin
Benim o sularda yüzmem gerek
تصویری که از سوراخ کلید دیده می شود
این منظره ی کوچک
اگر برای تو کافیست باشد
اما من باید در آن آب ها شنا کنم
Şimdi önümde ağır bir kapı
Ardında okyanus var
Bir de bileğimden biri çekiyor
Benimse kapıyı açmam gerek
حالا در مقابلم دری سنگین
رو به اقیانوس باز می شود
یک نفر هم از بازوانم می کشد مرا
اما من باید آن در را باز کنم
Bırak diyorum o küçücük resmi
Yetmez bize bu küçük esinti
Nerde törpülendin böyle
Olmaz diyor tutup ayak bileğimi
رها کن آن تصویر کوچک را می گویم
برای من کافی نیست این وزش کوچک
کجا اینچنین مغرور شده ای
پاهایم را گرفته است و نمی شود می گوید
سخت آدم یکی از دلخوشیاشو از دست بده. امروز غمگین نیستم ولی یه چیزی رو گم کردم. دیروز ایکس باکسم سوخت.

